|
آفتاب و پاييز + نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 1:35 بعد از ظهر توسط سارا |
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 1:30 بعد از ظهر توسط سارا |
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 1:17 بعد از ظهر توسط سارا |
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 10:9 قبل از ظهر توسط سارا |
پاییز فصل من است !... پاییز مال من است !... و تو اینجا به بهاری که نداری دلخوش و من از زردی بالم به نگاهت خسته تو چه میدانی از این زردی برگ ؟... آری این عشق به پاییز مرا میخواند اینچنین است که پاییز فقط مال من است !... + نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 9:52 قبل از ظهر توسط سارا |
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 9:49 قبل از ظهر توسط سارا |
پاییز، ای مسافر خاک آلود در دامنت چه چیز نهان داری؟ جز برگ های مرده و خشکیده دیگر چه ثروتی به جهان داری؟ جز غم چه می دهد به دل شاعر سنگین غروب تیره و خاموشت؟ جز سردی و ملال چه می بخشد بر جان دردمند من آغوشت؟ در دامن سکوت غم افزایت اندوه خفته می دهد آزارم آن آرزوی گم شده می رقصد در پرده های مبهم پندارم پاییز، ای سرود خیال انگیز پاییز، ای ترانه ی محنت بار پاییز ای تبسم افسرده بر چهره ی طبیعت افسون کار + نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 1:34 قبل از ظهر توسط سارا |
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 1:33 قبل از ظهر توسط سارا |
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان که زیر بارش یکریز برف مدفون شد و سال دیگر، وقتی بهار با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود و در تنش فوران می کنند فواره های سبز سبکبار شکوفه خواهد داد، ای یار، ای یگانه ترین یار + نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 1:30 قبل از ظهر توسط سارا |
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 1:28 قبل از ظهر توسط سارا |
نمی توانستم، دیگر نمی توانستم صدای پایم از انکار راه بر می خاست و یأسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ که بر دریچه گذر داشت، با دلم می گفت « نگاه کن تو هیچ گاه پیش نرفتی تو فرو رفتی» + نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 1:24 قبل از ظهر توسط سارا |
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 1:21 قبل از ظهر توسط سارا |
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت ای دختر بهار حسد می برم به تو عطر و گل و ترانه و سرمستی تو را با هر چه طالبی به خدا می خرم ز تو بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای با ناز می گشود دو چشمان بسته را می شست کاکلی به لب آب نقره فام آن بال های نازک زیبای خسته را خندید باغبان که سرانجام شد بهار دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار ای بس بهارها که بهاری نداشتم + نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 1:19 قبل از ظهر توسط سارا |
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 1:9 قبل از ظهر توسط سارا |
امروز غم پاییز بیش از همیشه بر دلم سنگینی می کند. صبح هنگام وقتی چشمانم را گشودم باز هم دلتنگی ها به سراغم آمد ، بعد از مدتها باز هم احساس غربت و تنهایی ابر چشمانم را فشرد. ای کاش در این هوای پاییزی غم انگیز همصدایی بود تا از دردهایم می گفتم . ای کاش در این هوای بارانی تو نیز چون من که به یادت هستم به یادم بودی. آه که برای ای کاشهایم پایانی نیست. چقدر برگهای پاییزی معصومانه زیر پای عابران خسته دل خرد می شوند و آسمان چه نگاه غمگینی دارد. دلم از همیشه غصه دارتر می شود . نمی دانم کدامین باد پاییزی در کدامین روز پیغام بی کسی هایم را به تو خواهد رساند. + نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386 9:40 بعد از ظهر توسط سارا |
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386 9:37 بعد از ظهر توسط سارا |
و مردی در ما سفر می کرد و چمدان هایش از زیادی شب گم بودند این حاشیه از مسیرش سرد می گذشت جایی که شعر می سوخت تا ناگهان تر از پاییز چرخیدی در برگ های افتادن و نیم رخ سنگ پوشیدی ما ویرانه هایت را گذشته بودیم کنار سبزهایی که مبهوتند درختی توت در پرت های مسافر به وسوسه ی پرچم ها این سو...نیا در این جاده ماه تعطیل است + نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386 9:29 بعد از ظهر توسط سارا |
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386 9:28 بعد از ظهر توسط سارا |
بیا با چشمهای ساده من مهربانی کن نگاه خاکی ام را مثل باران آسمانی کن همیشه مثل یک احساس سرشار از صدای عشق میان خاطراتم باش و با من همزبانی کن بیا این چشم کم فروغ و مانده در غم را ببر تا متن یک خورشید و آن را کهکشانی کن من اینجا مثل یک پاییز در تصویر زردم گل احساسهایم را دوباره ارغوانی کن + نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386 9:27 بعد از ظهر توسط سارا |
بیش از اینها قلب من از عشق او لبریز بود + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 6:2 بعد از ظهر توسط سارا |
تقدیم به تک ستاره قلبم .......... به بالای افق ایستاده ام به روزی می اندیشم که با تو باشم جانم را به باد صبحگاهی می سپارم با همه خداحافظی می کنم چرا که تو در منی،در تار و پودم و موجی لطیف برخواسته از جان تو تا عمق جانم می دود................ و راهی جاودانه پیش رویم گسترده می شود و من پرواز می کنم به سمت تو به تو می اندیشم به ارمغان صبح ،به نامت ،که عاشقانه بر زبانم جاری می کنم................ به تو می اندیشم ، ای عشقم ............. + نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386 9:58 بعد از ظهر توسط سارا |
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386 10:46 بعد از ظهر توسط سارا |
کاش چون پاییز بودم .......... کاش چون پاییز بودم ............. کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد آفتاب دیدگانم سرد می شد آسمان سینه ام پر درد می شد ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد اشکهایم همچو باران دامنم را رنگ می زد وه........... چه زیبا بود اگر پاییز بودم وحشی و پر شور و رنگ امیز بودم شاعری در چشم من می خواند ........شعری آسمانی در کنارم قلب عاشق شعله می زد در شرار آتش درد نهانی نغمۀ من......... همچو آوای نسیم پر شکسته عطر غم می ریخت بر دلهای خسته پیش رویم :چهرۀ تلخ زمستان جوانی پشت سر: آشوب تابستان عشقی ناگهانی سینه ام: منزلگه اندوه و درد و بد گمانی کاش چون پاییز بودم...................... + نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386 11:46 بعد از ظهر توسط سارا |
امروز غم پاییز بیش از همیشه در دلم سنگینی می کند . صبح هنگام وقتی چشمانم را گشودم باز هم دلتنگی ها به سراغم آمد . بعد از مدتها باز هم احساس غربت و تنهایی ابر چشمانم را فشرد
ای کاش در این هوای پاییزی غم انگیز هم صدایی بود تا از دردهایم می گفتم ای کاش در این هوای بارانی تو نیز چون من که به یادت هستم به یادم بودی آه که برای ای کاش هایم پایانی نیست . چقدر برگهای پاییزی معصومانه زیر پای عابران خسته دل خرد می شوند و آسمان جه نگاه غمگینی دارد دلم از همیشه غصه دارتر می شود نمی دانم کدامین باد پاییزی در کدامین روز پیغام بی کسی هایم را به تو خواهد رساند . + نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386 9:44 قبل از ظهر توسط سارا |
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 7:37 بعد از ظهر توسط سارا |
نشاط انگیز و ماتم زایی ای عشق عجب رسواگر و رسوایی ای عشق اگر چنگ تو با جانی ستیزد چنان افتد که هرگز برنخیزد تو را یک فن نباشد ذو فنونی بلای عقل و مبنای جنونی تو لیلی را ز خوبی طاق کردی گل گلخانه آفاق کردی اگر بر او نمک دادی تو بودی بدو خوی ملک دادی تو بودی به از لیلی فراوان بود در شهر به نیروی تو شد جانانه دهر تو مجنون را به شهر افسانه کردی ز هجران زنی دیوانه کردی تو او را ناله و اندوه دادی ز محنت سر به دشت و کوه دادی چه دلها کز تو چون دریای خون است چه سرها کز تو صحرای جنون است به شیرین دلستانی یاد دادی و ز آن فرها را بر باد دادی سر و جان و دلش جای جنون شد گران کوهی ز عشقش بیستون شد ز شیرین تلخ کردی کام فرهاد بلندآوازه کردی نام فرهاد یکی را بر مراد دل رسانی یکی را در غم هجران نشانی یکی را همچو مشعل برفروزی میان شعله ها جانش بسوزی خوشا آن کس که جانش ازتو سوزد چو شمعی پای تا سر برفروزد خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق خوشا رسوایی و بدنامی عشق خوشا بر جان من هر شام و هر روز همه درد و همه داغ و همه سوز + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 5:50 قبل از ظهر توسط سارا |
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب آیینه عشق عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام نو نشستم تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم همه جه گشتم و گفتم: حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم نرمیدم رفت و در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم نگرفتی دگر از آن عاشق آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تواما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 1:49 قبل از ظهر توسط سارا |
هیچ کس دنیای تنهایی ام را باور نکرد این دل آزاد دریاییم را باور نکرد گوش داد آهنگ شبهای سکوتم را ولی نغمه های صبح گویاییم را باور نکرد سقف کوتاه مقواییم را تصدیق کرد این بلند برج شیداییم را باور نکرد باورم شد شاخه های خشک پاییزم هم باغهای سبز رویاییم را باور نکرد نا تمام دید از خود پر زد از این پنجره انعکاس روح دریاییم را باور نکرد درس سودا را چه خوب از حفظ بود اما دریغ او که آخر عشق رویاییم را باور نکرد + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 0:54 قبل از ظهر توسط سارا |
|
| ||||||